تبليغاتX
[ یک روانپزشک روی خط داغ ]

[ یک روانپزشک روی خط داغ ]

شهر نو ، شهروند نو ، روانپزشکی نو

 

از دیگر فیلم هایی که در این مدت دیدم ، فیلم سیاه و سپید نوستالژیک « از این جا تا ابدیت » ساخته ی فرد زینه مان در ۱۹۵۳ و با بازی گروهی از بهترین هنرپیشه های دهه های ۱۹۴۰ تا ۱۹۶۰ یعنی برت لنکستر ، مونتگمری کلیفت ، دبورا کر ، دونا رید و فرانگ سیناترا است که به رخدادهای گروهانی از نیروی دریایی آمریکا ، در پرل هاربر و هاوایی ، درست در آستانه ی یورش ناجوانمردانه ی ژاپنی ها به پرل هاربر می پردازد.

فیلم به خوبی به ریشه های گام نهادن زنان نادیده انگاشته شده از سوی شوهران ، به روابط عاطفی - آمیزشی فرا ( برون ) زناشویی می پردازد و در عین حال که فیلمی جنگی و تاریخی ست ، درون مایه ی نیرومند و گیرای رمانتیک و عاشقانه ، با تمی کاملن روانشناختی دارد.

تماشای این فیلم را به همه ی مردان و زنان جوان و میانسال پافشارانه سفارش می کنم.   

 

از این جا تا ابدیت ، فرد زینه مان ، 1953

 


 

 

 

فیلم « صحرا ( ساهارا ) » ساخته ی زولتان کوردا در 1943 با بازی همفری بوگارت

 

 

از جمله دیگر فیلم های جنگی - تاریخی جالبی که در این مدت به تماشا نشستم ، فیلم « صحرا ( SAHARA ) » با بازی گیرا و ماندگار گروهی از بازیگران ، از جمله همفری بوگارت و به کارگردانی زولتان کوردا بود.

فیلم به نبرد دسته ای سرگردان از سربازان انگلیسی در کنار سه خدمه ی آمریکایی یک تانک ارتش آمریکا با گردانی از سربازان آلمانی بر سر تسخیر چاه آبی بسیار کم آب در دل کویر آفریقا می پردازد و توانمندی های روحی - روانی آدمیان را در جنگ به زیبایی هر چه تمام تر به تصویر می کشد.

ای کاش تا این اندازه آمریکا ستیز و هیتلر مدار نبودیم ، تا دست کم صدا و سیما با نمایش این فیلم ، ما ایرانیان زاده شده در سرزمین خشک و کویری و کم آب ایران را با ارزش بی همتای « آب » آشنا می ساخت.

فیلم از جمله فیلم های سیاه و سپید قدیمی و ساخته ی 1943 است و از این رو برای همه ی آدمینی که همچون من به گونه ای ویژه و ژرف نوستالژیک هستند ، کشش فراوان برمی انگیزد.

تماشای فیلم را پافشارانه به همه ی دوستداران سینمای جنگی - تاریخی و نیز فیلم های روانشناختی سفارش می کنم.

   


 

 

در تاریکخانه ی دلنشین خود ، همراه با همسرم ، دو تایی ، تک و تنها ، افزون بر سی فیلم در سه ماه گذشته دیده ایم ، اما چه کنم ، مگر حس و حال و رمقی برای وبلاگ نویسی برایمان باقی مانده است ؟!؟

هر چند ویرایش ، برگردان ( ترجمه ) و تالیف کتاب های روانشناسی و روانپزشکی را به عنوان گام نخست واپسین ماه های ۱۳۸۸ و نخستین ماه های ۱۳۸۹ برگزیده ام ، اما شاید با نوشتن از این سی فیلم ، مایه و انگیزه ای برای بازگشت من به وبلاگ نویسی شود. وبلاگ نویسی ای که بنا بر دلایل فراوان ، همچنان « سیاست گریزانه » ، اما « خودپرسشگرانه ( منتقدانه ) » خواهد بود.

یکی از فیلم هایی که در این مدت به تماشا نشستم ، از ژانر مورد علاقه و ویژه ام یعنی ژانر جنگی - تاریخی بود که از جمله فیلم هایی بود که از اوکراین با خودم ، برای خودم به ارمغان آورده بودم.

نام فیلم را به دشواری ، از گوگل گیر آوردم. چه کنم ، زبان روسی یا اوکراینی ، هیچ کدام را نیاموخته ام.

فیلم محصول سینمای کره ی جنوبی ست و همچون فیلم گیرا و ماندگار « طبل بزرگ زیر پای چپ » ، فیلمی جنگ ستیز به شمار می آید.

فیلم از بازی ها و جلوه های نمایشی فوق العاده ای برخوردار است؛ سینمای کره آرام آرام دارد شتاب می گیرد. دست کم این فیلم آشکارا نشان دهنده ی آن است که در ژانر تاریخی - جنگی ، نسبت سینمای جمهوری اسلامی ایران با کره ی جنوبی ، درست همانند پژو آر دی با واپسین  خودروهای ساخت کارخانه ی هیوندای است !!

تماشای این فیلم گویا و گیرا را به همه ی دوستداران تاریخ و دلبستگان سینمای جنگی و تاریخی ، پافشارانه سفارش می کنم. 

 

 

 البته به اوکراینی ، نام فیلم چیزی همانند « گردان 38 یا هنگ 38 » نوشته شده است !

 


 

آشنایی با سوگ بهنجار

 

در پاسداشت دلبند از دست رفته

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

سوگ ، سوگواری و داغدیدگی سه واژه ای هستند که به واکنش های روانشناختی بازماندگان یک مرگ گفته می شوند. سوگ ، احساس ذهنی برآمده از مرگ عزیزان است اما سوگواری ، فرآیند حل شدن سوگ برشمرده شده و در واقع ، ابراز اجتماعی – اخلاقی رفتار پس از داغدیدگی ست. داغدیدگی ، به از دست دادن آدمی دلبسته و دلنشین به سبب مرگ گفته شده و سوگوار بودن را می رساند.

ابراز سوگ به به هنجارها و چشمداشت های فرهنگی و چگونگی از دست دادن فرد درگذشته ، پیوستار گسترده ای از احساسات و هیجانات را در برمی گیرد.سوگ بی عارضه ، به عنوان یک واکنش بهنجار پنداشته می شود.

 پنج مرحله ی شوک ، انکار ، خشم ، چانه زنی ، افسردگی و پذیرش برای داغدیدگی بیان شده ، اما باولبی این مراحل را در چهار مرحله ی ناامیدی حاد ، حسرت شدید و جست و جوی فرد درگذشته ، آشفتگی ، یاس و ناامیدی ، و بالاخره سازمان یابی دوباره شرح داده است.

انکار ، اعتراض ، کرختی ، ناراحتی ، و دیگر احساسات ناگوار در مرحله ی نخست ، به گونه ای بی درنگ به بازماندگان یورش می برند. این مرحله ، ممکن است چند لحظه تا چند روز به درازا انجامد و به گونه ی دوره ای در همه ی دوران سوگواری تکرار شود.

در مرحله ی حسرت و جست و جو ، بی قراری پیکری و درگیری ذهنی توان فرسا با فرد درگذشته رخ می دهد که ممکن است چند ماه و به گونه ی اندک سال ها به درازا کشد.

در مرحله ی آشفتگی و ناامیدی ، واقعیت از دست رفتن فرد فروکش می کند ، اما زندگی سرسری و از روی عادت و نه لذت دنبال می شود. آدم سوگوار ، در این مرحله ، بی احساس و بی حال بوده ، دچار بی خوابی ، کاهش وزن ، احساس بی معنا بودن زندگی شایع می شود. خاطرات فرد از دست رفته از سوی بازمانده ی سوگوار ، بارها و بارها پیش چشم و ذهن نشانده می شود. هنگامی که درمی یابد که این ها ، فقط خاطره اند ، احساس یاس ناگزیر بر او چیره می شود.

واپسین مرحله ، سازمان یابی دوباره است که طی آن ، جنبه های دردناک حاد سوگ فروکش کرده و بازمانده ی سوگوار احساس می کند کم کم دارد به سوی زندگی روزمره عادی باز می گردد.

درازا و شدت سوگ ، به ویژه مراحل حاد آن ، به اندازه ی ناگهانی بودن مرگ بستگی دارد. اگر مرگ ، ناگهانی و بدون هشدار رخ دهد ، شوک و ناباوری ممکن است مدتی دراز ادامه پیدا کند؛ اما اگر مرگ از مدت ها پیش ، پیش بینی پذیر بوده باشد ، بخش گرانی از فرآیند سوگواری تا هنگام مرگ رخ داده است. سوگ شش ماه تا یک سال طول می کشد. بنابراین سوگوار دست کم ، یک سال تقویمی را بدون وجود دلبند درگذشته سپری می کند. نشانه های حاد سوگ ، آرام آرام فرو می نشینند و سوگوار طی یک تا دو ماه می تواند به زندگی کمابیش عادی خود باز گردد. برخی علایم و نشانه های سوگ ممکن است بیش از یک یا دو سال به درازا انجامد و بازمانده ی سوگوار ، احساسات ، نشانه ها و رفتارهای مربوط به سوگ را در همه ی دارازای زندگی می آزماید. سوگ بهنجار سپری شده و فرد داغدار ، به زندگی سازنده باز می گردد.

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 


 

آشنایی با رشد در میانسالگی

 

زایایی و بی بری در نیمروز زندگانی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

        

 

کارل گوستاو یونگ ، دوره ی میانه ی بزرگسالی – چهل تا شصت و پنج سالگی - را « نیمروز ( ظهر ) زندگانی » می نامید. تکلیف پیایان دادن به آغاز بزرگسالی ، با مرور سال های سپری شده و ارزیابی شیوه ی زندگی در سال های پیش و تصمیم گیری درباره ی آینده انجام می شود. در رابطه با پیشه ، بسیاری از آدمیان در این دوره ، خود را فرسنگ ها از آن چه که آرزو داشتند ، دورتر احساس می کنند. آن ها ممکن است از خود بپرسند که « آیا سبک زندگی و تعهداتی که در آغاز بزرگسالی برگزیده اند ، ارزش ادامه دارد یا نه ؟ » آن ها ممکن است احساس کنند که دل شان می خواهد باقی مانده ی عمرشان را به گونه ای دیگرگون و خوشایندتر بگذرانند ، اما نمی دانند چه گونه !

در میانه ی بزرگسالی ، تغییرات جنسیتی مهمی رخ می دهد. شمار فراوانی از زنان دیگر لازم نمی بینند که به پرورش کودکان خود بپردازند و بر آن می شوند تا نیروی شان را در گستره هایی که نیازمند جسارت و پیشی جویی ست ، به کار گیرند؛ ویژگی هایی که به گونه ی سنتی مردانه برشمرده می شوند. در همین حال ، به گونه ای واژگون مردها در میانه ی میانسالی ممکن است حالاتی پیدا کنند که به آن ها توانایی شناختن نیازهای وابستگی و بیان هیجان ها – که به گونه ای دیرینه ویژگی هایی زنانه پنداشته شده است – می بخشد. این تعادل و توازن نوین میان مردانگی و زنانگی ممکن است این توان ویژه را برای میانسال به ارمغان آورد تا در روابطش با جنس دگرسو ( مقابل ) موثرتر از گذشته باشد.

رابرت باتالر ، چندین موضوع بنیادین مربوط به میانه ی بزرگسالی را بیان کرده است:

یک – پیر شدن ، به دلیل اندیشیدن درباره ی دگرگونی های ساختاری و نیز کرداری پیکر میانسال

دو – انبارگردانی دستاوردهای گذشته و برگزیدن آماج آینده

سه – ارزیابی دوباره ی تکلیف ها و تعهدها در برابر خانواده ، پیشه ، و پیمان زناشویی

پهار – کنار آمدن و سازگار شدن با بیماری و مرگ پدر و مادر

پنج – انجام این همه ی تکلیف ها ، بدون از دست دادن احساس کامیابی و شادمانی و لذت بردن از شرکت در کنش های شعف بخش

اریک اریکسون ، سال های میانه ی بزرگسالی را مرحله ای برمی شمرد که در آن « زایایی و بردهی ( مولد بودن ) » در برابر « بی بری ( بی محصولی ) » می ایستد. اریکسون « زایایی و بردهی ( مولد بودن ) » را فرایندی شناساند که آدمی با آن نسل آینده را هدایت کرده یا جامعه را بهبود می بخشد. هر چند این مرحله ، فرایند بزرگ کردن فرزندان را در برمی گیرد ، اما خواستن و داشتن فرزند لزوما به معنای زایایی و بردهی ( مولد بودن ) نیست. آدم بی فرزند می تواند با یاری رساندن به دیگران ، با آفرینندگی ( خلاقیت ) و با سهیم شدن در جامعه ، زایا و برده ( مولد ) باشد. پدر و مادر برای تربیت کامیاب و پیروزمندانه ی کودکان ، باید درباره ی هویت خودشان احساس امنیت داشته باشند. آن ها نمی توانند دلمشغول خود بوده و به گونه ای رفتار کنند که انگار کودکی در خانواده هستند و یا آرزو دارند چنین باشند.

« نا فرجامی و بی بری ( بی محصولی ) » به معنای ایستایی ( توقف ) رشد است و اریکسون آن را نفرت برانگیز می دانست. اریکسون ، آدم بزرگسالی که انگیزه ای برای راهنمایی نسل نوین پیش روی جامعه نداشته یا فرزندانی به بار می نشاند ، بدون آن که به مراقبت از آن ها بیندیشد ، « آدمی در پیله ی خودخواهی و تنهایی ( انزوا ) » می نامید. چنین آدمیانی رویاروی آفت و گزند و خطرند؛ چون توان سازش با تکلیف های مربوط به رشد میانسالی را ندارند. این آدم ها برای رویارویی با مرحله ی بعدی چرخه ی زندگی ، یعنی سنین پیری – که فشار آن بر توانایی های روانشناختی و پیکری فرد بیشتر از مرحله های پیشین است – آمادگی ندارند.

جرج وایلانت در پژوهشی بدین برآمد ( نتیجه ) رسید که در سال های میانسالی ، رابطه ای نیرومند بین سلامت پیکری و سلامت روانی وجود دارد. افزون بر این ، کسانی که در دوران دانشجویی در دانشگاه بدترین سازگاری روانشناختی را دارا بوده اند ، در میانسالی اندازه ی بالاتری از بروز بیماری پیکری را نشان می دهند. در این مطالعه ، هیچ عامل و ویژگی یگانه ای از دوران کودکی ، مسئول سلامت روانی بزرگسالی شناخته نشد ، اما احساس کلی ثبات در خانواده ی پدری ، پیش بینی کننده ی سازگاری بهتری در بزرگسالی بود. روابط نزدیک با خواهر و برادرها در دوران دانشجویی دانشگاهی ، با رفاه پیکری و روانی در میانسالی همبستگی نشان می داد. وایلانت در پژوهشی دیگر ، به این برآمد ( نتیجه ) رسید که عادت های کار در دوران کودکی با عادت های کار در بزرگسالی رابطه داشته و سلامت روانی بزرگسالی و روابط بین فردی خوب و خوشایند ، با توانایی کار در دوران کودکی ارتباط دارد.

دوره ی میانه ی بزرگسالی ، هنگام یائسگی زن و مرد است که با کاهش کردار زیست شناختی و فیزیولوژیک شناخته می شود. برای زنان ، دوره ی منوپوز ، دوره ی یائسگی شمرده می شود و ممکن است در سال های دهه ی پنجم و ششم آغاز شود. بیشتر از پنجاه درصد زن ها ، یائسگی را آموزه ( تجربه ) ای ناخوشایند می دانند ، اما شمار فراوانی نیز آن را دگرگونی سترگی در زندگی برنشمرده و حتا برخی دچار عوارض جانبی آن نمی شوند. شماری از زنان از آن جا که دیگر نگرانی و هراسی از باردار شدن ندارند ، اکنون احساس آسودگی و کامجویی افزونتری پیدا می کنند. یائسگی ، آموزه ی روانی – فیزیولوژیک بنیادین ناگهانی نیست و بیشتر آموزه ای آهسته و پیوسته ( تدریجی ) در پی افت این گونه ی درونریزش هورمون های زنانه و به ویژه استروژن است که در فرصتی دیگر ، مفصل به آن خواهم پرداخت. برای مردان ، یائسگی مرز هویدا و نمایانی ندارد. هورمون های مردانه در سال های دهه ی پنجم و ششم عمر به نسبت ثابت باقی می ماند. هر چند مردها هم با افت کارکرد زیست شناختی پیکری و روانی رویارو هستند ، اما همین ناهمخوانی ایستار هورمونی زن و مرد میانسال ، زندگی جنسی ، زناشویی و خانوادگی آن ها را در برابر چالش های جدی ، همچون بحران میانسالی ، پیمان شکنی زوج ، و بازپیمانی ( تجدید فراش ) آن ها – به ویژه مرد – آسیب پذیر می کند.

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی